فقط حیدر امیر المومنین است...

افسران - دانی که چرا زمین به دور خود میچرخد...؟

دانی که چرا زمین به دور خود میچرخد...؟
نه بهر من و نه بهر تو میگردد...
یک بار به عمر خود علی را دیده...
دیوانه شده به دور خود میگردد
علی شاه
علی ماه
علی راه
علی نصر من الله
علی زمزمه ی هر دل آگاه

علی حصن حصین است
علی عین یقین است
علی حبل متین است
به کوری دو چشم دشمنانش
علی امیرالمؤمنین است

علی کاشف هر غم
علی بر همه مرهم
علی ذکر لب عیسی مریم
علی هستی خاتم
علی برگ برات همه ی خلق
از آتش و جهنم

علی اصل وجود است
علی روی سجود است
علی معدن جود است

علی راز و نیاز است
علی سوز و گداز است
علی محرم راز است
علی مهر قبولی نماز است

علی صوم و صلات است
علی حج و زکات است
علی برگ برات است
علی تجلی صفات است

همه عالم بگویند
فقط حیدر امیر المومنین است...

میلاد مولود کعبه مبارک

افسران - ویژه نامه میلاد

سر در عرش الهی حک شده با افتخار/لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار

افسران - سر در عرش الهی حک شده با افتخار/لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار

سر در عرش الهی حک شده با افتخار

لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار

میلاد امام جواد (ع) مبارک باد

افسران - امشب رضویون شادند همه..

امشب رضویون شادند همه
دل در حرم رضا نهادند همه
عیدی ولادت از پدر میگیرند
خشنود ز مقدم جوادند همه

ولادت با سعادت امام جواد (ع) و حضرت علی اصغر (ع) مبارک..

میلاد امام جواد (ع) مبارک

افسران - میلاد حضرت امام جواد سلام الله علیه مبارک

چرا یوسف گم گشته به کنعان نرسیدست؟!

افسران - صبح آدینه در جمکران...

عصر یک جمعه دلگیر،

دلم گفت: بگویم، بنویسم

که چرا عشق به انسان نرسیدست،

چرا آب به انسان نرسیدست،

و هنوزم که هنوز است، غم عشق به پایان نرسیدست

بگو حافظ دل*خسته ز شیراز بیاید،

بنویسد که هنوزم که هنوز است،

چرا یوسف گم*گشته به کنعان نرسیدست و

چرا کلبه احزان به گلستان نرسیدست

عصر این جمعه دلگیر،

وجود تو کنار دل هر بی*دل آشفته شود حس کجایی گل نرگس؟

حمیدرضا برقعی

داستان هایی شیرین از زندگانی امام علی النقی(ارواحنا له الفدا)

افسران - کوتاه با امام هادی(ارواحنا له الفدا)

به متوکل گفتند: ما نفهمیدیم این دیگر چه جور دشمنی ای است که تو با علی بن محمد داری؟
وقتی که می آید خانه ات از نوکر و کلفت گرفته تا دیگران همگی می شوند خادمش. کار به جایی رسیده که زحمت پس کردن پرده را هم به خود نمی دهد، چون دیگران زود تر می دوند و برایش پس می زنند !
- بی جا کرده اند! دیگر کسی حق ندارد برایش پرده کنار بزند.
امام وارد شد. کسی جرات نکرد نزدیک پرده برود.یکی دو قدم مانده بود که یک دفعه باد زد و پرده کنار رفت. وقتی می خواست برگردد همینطور شد. فریاد متوکل پیچید توی خانه:
"از این به بعد این پرده ی لعنتی را برایش کنار بزنید نمی خواهم باد پرده دارش باشد!"

***
مردم را دور خودش جمع کرده بود، میگفت زینب است دختر فاطمه؛ بردنش پیشه خلیفه . پرسید: " چطور جوان مانده‌ای؟"
گفت: "پیامبر دست کشید بر سرم تا هر چهل سال یک بار جوان شوم."
علی‌ بن محمد آمد، رو به زن گفت: "گوشت فرزندان فاطمه بر درندگان حرام است.برو داخل قفس شیرها،اگر راست میگویی."
زن، پاهایش سست شد.عقب عقب رفت.گفت :" می‌خواهی مرا به کشتن دهی، چرا خودت نمی‌روی؟"
همه ساکت شدند.متعجب و منتظر! علی‌بن محمد وارد قفس شد. شیرها دورش راگرفتند. صورت‌شان را مالیدند به لباسش.
او هم دست میکشید روی یال‌هایشان ونوازششان می‌کرد.